اسمم فرشید است و داستان من از راهروهای شلوغ و پر هیاهوی دبیرستان شروع شد. دورانی که تمام دنیای همکلاسیهایم در چشمهای یک دختر خلاصه میشد؛ در شماره تلفنی که یواشکی رد و بدل میشد یا قراری که برای بعد از مدرسه گذاشته میشد. من اما در آن دنیا یک بیگانه بودم. تمام تلاش خودم را میکردم که بخشی از آن باشم. وقتی پسرها با آب و تاب از آخرین دختری که دلشان را برده بود حرف میزدند، من هم با دروغهای دست و پا شکسته همراهیشان میکردم. لبخند میزدم، تایید میکردم، اما درونم خالی بود. هیچ حسی، هیچ کششی، هیچ چیزی نبود…

مشکل این بود که آن حس گمشده را در جای دیگری پیدا کرده بودم. جایی که نباید. نگاهم ناخودآگاه به سمت یکی از بچههای تیم بسکتبال کشیده میشد. به شیوهای که میخندید، به موهای پریشانش وقتی در زمین میدوید. این حس، برخلاف تمام دروغهایی که به بقیه میگفتم، واقعی و قدرتمند بود. اما به همان اندازه هم ترسناک و ممنوعه. هر بار که این کشش را حس میکردم، موجی از شرم و گناه وجودم را فرا میگرفت. انگار یک راز کثیف را درونم پنهان میکردم که اگر فاش میشد، همه چیز را نابود میکرد. آن روزها فکر میکردم من تنها آدم این شکلی روی زمینم. یک اشتباه خلقت، یک موجود ناقص که باید خودش را اصلاح کند.
سالها گذشت و بعد از قبولی من در دانشگاه، چالشها از همان خانه هم شروع شد. مادرم با هر مهمانی خانوادگی، عکس دختر یکی از اقوام را نشانم میداد و با لبخند میگفت: «ببین چه دختر نجیبی! وقتش رسیده که تو هم به فکر آیندهات باشی.» پدرم نگاههای سنگین و پرسشگرانهای داشت. سکوت من در برابر این پیشنهادها، دیوار بین ما را روز به روز بلندتر میکرد. آنها به دنبال یک عروس بودند و من در دنیای درونی خودم، برای هویتی که حتی جرئت پذیرشش را نداشتم، عزاداری میکردم.

بالاخره آن روز رسید. روزی که فشارها به نقطه انفجار رسید و من در یک لحظه از درماندگی، رازم را پیش برادر بزرگترم، فرید، فاش کردم. انتظار فریاد و دعوا داشتم، اما چیزی که دیدم، ترکیبی از گیجی و ترحم بود. او مرا درک نمیکرد، اما حداقل قضاوتم نکرد. همین برایم کافی بود تا جرات کنم و با پدر و مادرم حرف بزنم. آن شب، تلخترین شب زندگی من بود. «همجنسگرا» کلمهای بود که مثل یک بمب در سکوت خانه ما منفجر شد. مادرم گریه میکرد، انگار که خبر مرگ کسی را شنیده باشد. پدرم، آن مرد مغرور و قوی، برای اولین بار شکسته به نظر میرسید. صورتش از خشم و ناباوری سرخ شده بود. فریاد میزد که اینها هوسهای زودگذر است، اینها تاثیر دوستان ناباب است، این یک بیماری است. میگفت: «من یک پسر مریض نمیخواهم. تو باید درمان شوی. ما تو را پیش بهترین دکتر میبریم تا این مشکل را حل کند.»
آنها به من، به تمام هویت و احساسات من، میگفتند «مشکل». از آن شب به بعد، خانه تبدیل به یک زندان سرد شد. مکالمات قطع شد و جای آن را سکوتهای سنگین و نگاههای سرزنشآمیز گرفت. در جامعه هم اوضاع بهتر نبود. دیگر نمیتوانستم با دوستانم صادق باشم. از جمعها فرار میکردم. حس میکردم روی پیشانیام نوشته شده «متفاوت». تنها، افسرده و ناامید شده بودم و کم کم به این باور رسیدم که شاید حق با پدرم باشد. شاید من واقعا یک بیمارم که نیاز به درمان دارد.

این باور آنقدر در من ریشه دواند که تمام امیدم را به آن بستم. شاید اگر «درمان» میشدم، دوباره پسر عزیز پدرم میشدم، اشکهای مادرم تمام میشد و میتوانستم یک زندگی نرمال داشته باشم. با همین امید واهی، شروع به جستجوی راه حل کردم. در اینترنت با تبلیغی در مورد «هیپنوتیزم درمانی برای حل مشکلات ریشهای و تغییر الگوهای ناخواسته» مواجه شدم. با خودم فکر کردم این همان معجزهای است که منتظرش بودم. وقت گرفتم، با این آرزو که وقتی از آن اتاق بیرون میآیم، یک فرشید جدید باشم. یک فرشید که دیگر همجنسگرا نیست.
وارد اتاق درمانگر که شدم، قلبم به شدت میزد. مردی آرام و موقر با نگاهی مهربان به من خوشامد گفت. تمام داستانم را برایش تعریف کردم. از حس بیگانگی در دبیرستان تا شب انفجار در خانه. در آخر با صدایی لرزان گفتم: «آمدهام که این مشکل را حل کنم. میخواهم درمان شوم.»
دکتر هیپنوتیزم با صبوری به حرفهایم گوش داد و بعد جملهای گفت که هرگز فراموش نمیکنم: «فرشید، تو برای من از یک مشکل حرف میزنی، اما من در تمام داستانت فقط صدای یک انسان را میشنوم که به خاطر متفاوت بودن، آسیب دیده و طرد شده. ما قرار نیست چیزی را «درمان» کنیم. ما قرار است چیزی را که زخمی شده، «التیام» دهیم. همجنسگرایی یک بیماری نیست و اگر خودت چنین حسی را از صمیم قلب نمیخواهی من می توانم به تو کمک کنم تا از آن دور شوی.
جلسه هیپنوتیزم شروع شد. با صدای آرام او، به یک حالت خلسه عمیق فرو رفتم. او از من نخواست که به دخترها فکر کنم یا حسم به پسرها را فراموش کنم. در عوض، مرا به گذشته برد. به آن فرشید نوجوان و ترسیده در راهروی مدرسه. به من کمک کرد تا آن پسرک تنها را در آغوش بگیرم و به او بگویم که عجیب یا ناقص نیست. مرا به آن شب تلخ در خانه برد و کمک کرد تا درد و رنج ناشی از حرفهای پدر و مادرم را از فاصلهای امن تماشا کنم.
در اوج آن خلسه، درمانگر از من خواست تا آیندهای را تصور کنم. نه آیندهای که پدر و مادرم میخواستند، بلکه آیندهای که در آن خودم، با تمام ویژگیهایم، احساس آرامش و خوشبختی میکردم. برای اولین بار در زندگیام، به خودم اجازه دادم که چنین آیندهای را ببینم. آیندهای که در آن مجبور نبودم نقش بازی کنم. آیندهای که در آن عشق، فارغ از جنسیت، زیبا بود.
وقتی چشمانم را باز کردم، هنوز همجنسگرا بودم. هیچ چیزی در گرایش من تغییر نکرده بود. اما یک چیز به طور بنیادین عوض شده بود: آن جنگ داخلی تمام شده بود. بار سنگین شرم و نفرتی که سالها بر دوشم حمل میکردم، دیگر نبود. من «درمان» نشده بودم، من «پذیرفته» شده بودم. اولین و مهمترین پذیرش، توسط خودم بود.
از آن اتاق بیرون آمدم، نه به عنوان یک فرشید جدید، بلکه به عنوان خود واقعی فرشید. فهمیدم مشکل من، همجنسگرایی نبود. مشکل، نفرتی بود که نسبت به خودم پیدا کرده بودم. مشکل، باوری بود که به من تلقین شده بود که ناقص و نیازمند اصلاح هستم. بله، مسالهام حل شده بود. اما آن مساله، گرایش جنسی من نبود. مسالهام، جنگیدن با خودم بود. گرچه رابطهام با خانوادهام هنوز چالش دارد اما من دیگر منتظر تایید آنها نیستم تا به خودم اجازه زندگی بدهم. من یاد گرفتم که هویت من یک «مشکل» نیست که نیاز به حل شدن داشته باشد، بلکه یک حقیقت است که نیاز به پذیرش و یا عدم پذیرش توسط خودم دارد. و این بزرگترین درمانی بود که میتوانست روح زخمی مرا پس از سالها التیام بخشد.
به گفته ی سکستراپیست، من نیاز به چند جلسه ی هیپنیوتیزم درمانی دارم و این تازه شروع یک مسیر زندگی جدید برای من است. مسیری که می تواند چهره ی جدیدی از امید و انگیزه را به من نشان دهد.



